امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

امیرعلی ریزه میزه

قبل از تولد

1392/5/17 17:59
نویسنده : مامان سمانه
543 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل مامان میخوام واست از زمانی بنویسم که شما تو دل مامانی بودی

تقریبا یه ماه باردار بودم ولی هیچ اطلاعی نداشتم حالم خیلی بد بود معدم میسوخت اصن نمیتونستم غذا بخورم، همراه بابا جون رفتیم دکتر واسم آندوسکوپی نوشت که چند روز دیگه بیام انجام بدم قبل اندوسکوپی عمه فاطمه ازم خواست یه ازمایش خون برم شاید باردار باشم، نمیدونی چه استرسی گرفته بودم یه بی بی چک گرفتم جوابش یک خط پررنگ یک خط کم رنگ بود باورم نمیشد یعنی من باردار بودم !!!

به همین راحتی مامان وبابا شدیمخجالت

(یه ازمایش خون هم دادیم واسه وقتی که میریم دکتر ببریم اندوسکوپی هم کنسل شدنیشخند)

اتفاقاتی که تو این دوران افتاد:

بهترین اتفاق ،سفرمون به خونه خدا بود هم من هم بابایی خیلی خوشحال بودیم که شمام همراهمون هستی( هفته ١٦بارداریم تموم شده بود که دکتر گفت مشکلی نداره وای که این دکتر رفتن چه مکافاتی داشت خیلی خیلی شلوغ بود ولی شنیدن صدای قلبت به معطل شدنش می ارزید)

(قبل ازما عمه زهرا با فاطمه جون و مجید اقا به خونه خدا مشرف شده بودن.)

31تیرماه ٩٠ حرکت کردیم ٦روز مدینه و10 روز مکه واقعا وصف نشدنیه خدایا شکرت که ما رو دعوت کردی اونم تو بهترین ماه یعنی ماه رمضان...

البته من فقط 2روز تونستم روزه بگیرم چون شما نمیذاشتی زودی گشنه میشدیچشمک

اخر ماه رمضان اپاندیس خاله جون رو عمل کردن من باورم نمیشد به خاطر همین خودم تنهایی رفتم فریمان خداروشکر حالش خوب بود من وشما چند روزی اونجا موندیم تا خاله جون حالش بهتر بشهقلب

راستی از ویار عجیب غریبم واست نگفتم، ٣ماه اول بارداری از خونمون متنفر بودم اصن دوس نداشتم بیام خونونمون صبح با بابایی از خونه میومدیم بیرون وشب با هم برمیگشتیم از اقاجون ومادرجون باید تشکر کنیم که این مدت تو زحمتشون انداختیمماچ

اخرای شهریور بابامحمد و مامان معصومه خریدن سیسمونی رو شروع کردن دستشون درد نکنه سنگ تموم گذاشتن. جشن سیسمونی هم اخر ابان به خوبی و خوشی برگزار شد ولی متاسفانه هیچ عکسی نداریم.

اخرین اتفاقی که یادم میاد ٤روز قبل از زایمان بود بازم اپاندیس واین بار باباجوننگران

اخر شب بابایی دل درد وحشتناکی گرفته بود با هم رفتیم بیمارستان امام رضا ولی دکتر بخش اورزانس تشخیص نداد و باباجون تا صبح درد می کشید صبح رفتیم پیش دکتر زاده رحیم گفت اپاندیس و سریع باید بری بیمارستان بستری شی(چهارشنبه ٢٣ اذر ٩٠) باباجون همراه عمه فاطمه رفتن بیمارستان...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

maman artinkocholo
22 آذر 92 16:50
ای جان جه پسر نازی.ماشالا خوشکله.راستی مرسی بابت پیام که واسه پسرم گذاشته بودی.
مامان سمانه
پاسخ
ممنون که سرزدین