قبل از تولد
سلام گل مامان میخوام واست از زمانی بنویسم که شما تو دل مامانی بودی
تقریبا یه ماه باردار بودم ولی هیچ اطلاعی نداشتم حالم خیلی بد بود معدم میسوخت اصن نمیتونستم غذا بخورم، همراه بابا جون رفتیم دکتر واسم آندوسکوپی نوشت که چند روز دیگه بیام انجام بدم قبل اندوسکوپی عمه فاطمه ازم خواست یه ازمایش خون برم شاید باردار باشم، نمیدونی چه استرسی گرفته بودم یه بی بی چک گرفتم جوابش یک خط پررنگ یک خط کم رنگ بود باورم نمیشد یعنی من باردار بودم !!!
به همین راحتی مامان وبابا شدیم
(یه ازمایش خون هم دادیم واسه وقتی که میریم دکتر ببریم اندوسکوپی هم کنسل شد
)
اتفاقاتی که تو این دوران افتاد:
بهترین اتفاق ،سفرمون به خونه خدا بود هم من هم بابایی خیلی خوشحال بودیم که شمام همراهمون هستی( هفته ١٦بارداریم تموم شده بود که دکتر گفت مشکلی نداره وای که این دکتر رفتن چه مکافاتی داشت خیلی خیلی شلوغ بود ولی شنیدن صدای قلبت به معطل شدنش می ارزید)
(قبل ازما عمه زهرا با فاطمه جون و مجید اقا به خونه خدا مشرف شده بودن.)
31تیرماه ٩٠ حرکت کردیم ٦روز مدینه و10 روز مکه واقعا وصف نشدنیه خدایا شکرت که ما رو دعوت کردی اونم تو بهترین ماه یعنی ماه رمضان...
البته من فقط 2روز تونستم روزه بگیرم چون شما نمیذاشتی زودی گشنه میشدی
اخر ماه رمضان اپاندیس خاله جون رو عمل کردن من باورم نمیشد به خاطر همین خودم تنهایی رفتم فریمان خداروشکر حالش خوب بود من وشما چند روزی اونجا موندیم تا خاله جون حالش بهتر بشه
راستی از ویار عجیب غریبم واست نگفتم، ٣ماه اول بارداری از خونمون متنفر بودم اصن دوس نداشتم بیام خونونمون صبح با بابایی از خونه میومدیم بیرون وشب با هم برمیگشتیم از اقاجون ومادرجون باید تشکر کنیم که این مدت تو زحمتشون انداختیم
اخرای شهریور بابامحمد و مامان معصومه خریدن سیسمونی رو شروع کردن دستشون درد نکنه سنگ تموم گذاشتن. جشن سیسمونی هم اخر ابان به خوبی و خوشی برگزار شد ولی متاسفانه هیچ عکسی نداریم.
اخرین اتفاقی که یادم میاد ٤روز قبل از زایمان بود بازم اپاندیس واین بار باباجون
اخر شب بابایی دل درد وحشتناکی گرفته بود با هم رفتیم بیمارستان امام رضا ولی دکتر بخش اورزانس تشخیص نداد و باباجون تا صبح درد می کشید صبح رفتیم پیش دکتر زاده رحیم گفت اپاندیس و سریع باید بری بیمارستان بستری شی(چهارشنبه ٢٣ اذر ٩٠) باباجون همراه عمه فاطمه رفتن بیمارستان...


قبل از تولد
